سید محمد موسوی عراقی
ای چرخ تورا بحق قرآن سوگند...........یک موی زین محمد من کم نکنی

سالیانیست عشقی  را که در سینه دارم فراموش کرده ...

 

و من نیز تنها با خاطراتش در ناخودآگاهم زندگی میکنم

 

این زمانه نیز طعنه می زند که هی فلانی به او نمی رسی !!

 

اما نمی دانم دستانم چرا هنوز به نوشتن نامش ذوق می کند ...

 

 با تمام دلخوری هایم اما باز

 

لبخندهایش را دوست دارم

 

گرچه ، گاه نمک می شود بر زخمهایم

 

و گاه مرهم می شود بر دردهایم ...

 

ببینید چه کرده با من که حتی دامان "مهر"هم بوی "اردیبهشت "می دهد

 

چه جادوگریست ...

 

لبخند که می زند زندگیم "اردیبهشتی" می شود 

 



تــو چنــان زيبــا شــده اي ميــان شعــرهــایــم،

 

کــه گمــان نکنــم خــودت هــم بــدانــي

ايــن کــه داري مــي خــوانيــش،

خــودِ تــويــي . . .

 

محبوب من

از دوست‌داشتنم می‌ترسد

از داشتنم می‌ترسد

از نداشتنم هم می‌ترسد

با این‌همه اما

مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست

وطنش بودم اگر

به خاطر من می‌جنگید

و مادرش اگر

بخاطرم

جان ...

من اما

هیچ کس‌اش

نیستم

من

هیچکس‌اش هستم ..

 

صدیقه ~ ~ سه شنبه بیست و سوم مهر 1392
ختم جلسه. بحث تمااااااام شد...
صدیقه ~ ~ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393

زنـــدگی می کنم...

 

بــرای رویاهایی که منــتظر حقیقی شدن به دست من هستند.

 

من فــــرصتی برای بودن دارم...

 

پـــــس ساکت نمی نشیـــنم!

 

می گذارم همه بدانند که من با تمــام توانایی ها و کاستی ها شاهـــکار زندگی خودم هستم.

 

کافـــی است لحظات گذشته را رهـــا کنم...

 

و بــــرای ثانیه های آینده زندگـــی کنم!

 

چـــون رویاهایم آنجاست...

 

و من،

 

فقــط یک بار فــرصت زندگی کردن دارم.

 

رویــــــاهای خووووبم!!!

 

من دارم میـــــام..

 

 

و چند عاشقانه را که به چند عاشق دادم 

و هر یک را براي رفتن به سوي عشق به راهی روانه کردم 

دیدم خودم وامانده ام از عشق 

و تنها مانده ام در همه راهها ..

 

از دلتنگيت کجا فرار کنم ؟

معمار هيجان

کجا بروم که صداي آمدنت را بشنوم ؟

کجا بايستم که راه رفتنت را ببينم ؟

کجا بخوابم که صداي نفس‌هات بيايد ؟

کجا بچرخم که در آغوش تو پيدا شوم ؟

کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوي ؟

کجايي ؟

کجايي که هيچ چيزي قشنگ‌تر از تماشاي تو نيست ؟

کجا بميرم

که با بوسه‌هاي تو چشم باز کنم ؟

نارنجي وحشي

کجايي ؟
 

{ عباس معروفي }

 


 

برای یک بار

فقط برای یک بار

مرا در اندوه مبهم یک دروغ شناور کن !

آرام سر به گوش من بگذار

و بگو دوستت دارم !


{ عباس معروفی }

 

 

 

 




 

به روزهای بازنشستگی ات می اندیشم 

 

موهایت سفید شده اند 

 

قدم هایت دست به عصا

 

بر خلاف میلت عینک میزنی 

 

هنوز سهراب را بیشتر از شاملو دوست داری ..

عصرها 

 

با پیراهن سفید اتوکشیده ای 

 

به پارک می روی 

 

گاه پروانه ای نگاهت را می برد تا شبنمی 

 

و مرا یاد می کنی ..


نمی دانم !

 

شاید مرده باشم 

 

یا شاید بیوه زن پیری شده باشم که 

 

نمازهای ظهرش را در مسجد می خواند 

 

یا ...

 

اما هرچه پیش آید 

 

مانند همین روزها 

 

" دوستت دارم پیرمرد قشنگم ! "

 


 


 


 

 

 آدم‌ بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم اند .. 

وقتی با اون ها از یک دوست تازه حرف بزنی ، 

هیچ وقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمی‌کنن،

هیچ وقت نمی‌پرسن آهنگ صداش چطوره ؟ 

چه بازی‌هایی رو دوست داره ؟ پروانه جمع می‌کنه یا نه ؟

می‌پرسن چند سالشه ؟ چند تا برادر داره ؟ وزنش چقدره ؟

پدرش چقدر حقوق می‌گیره ؟

و تازه بعد از این سوال هاست که خیال می‌کنن طرف رو شناختن !

اگه به آدم بزرگ ها بگی که یک خونه قشنگ دیدم

از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی 

و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن ..

باید حتما بهشون گفت یک خونه چند میلیون‌ تومنی دیدم 

تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ !

نباید ازشون دلخور شد. 

بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند ..



|شازده کوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپری|




 

 

 این روزا حال مزخرفی دارم.تنهام..تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شانس ندارم.

خدا نمیخواد کاری که دارم میکنم بشه.

دارم دیوونه میشم.

شمام که نظر ازتون در نمیاد...واسه جلبک نبستن کیبوردتون که شده کامنت بزارین

 

 

صدیقه ~ ~ جمعه بیست و سوم خرداد 1393

دو سال است که می دانم بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز .. من دو ساله می شوم .

 

 

هر چقد نزدیکتر اومدم کمتر منو دیدی

 

بعدها فهمیدم چشم هایت دوربین بودند...هییییییی..واقعا هم

 

از من به شما وصیت..قبل اینکه چشاتون داغ گریه شه گریه کنید چون امونتونو میبره این درده لامصب

صدیقه ~ ~ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393
دوسال پیش تو همچین روزی واسه اولین بار محمد رو دیدم.. یادش بخیر.چه زود گذشت.انگار همین دیروز بود

انگار همین دیروز بود که تولد 26 سالگیشو تو همین وب گرفتم.

تا یکی دو ماه دیگه میشه 27 سالش.

انگار همین دیروز بود اون بلا سر وبم اومد.

انگار همین دیروز بود که این همه دوست خوب پیدا کردم

انگارهمین دیروز بود که یه دوست کامنت داد

انگار همین دیروز بود که ..............

صدیقه ~ ~ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393
از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزار دهنده بود 

گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس ، کسی را از دست نمی دهد .

زیرا هیچکس مالک کسی نیست 

این تجربه واقعی آزادی است .

داشتن مهمترین چیزهای عالم 

بی آنکه صاحبشان باشی !

 


 

 

اگه‌ می‌خوای‌ زنم‌ بشی‌،

بایس‌ این‌ کارا رُ بکنی‌ :

بایس‌ یاد بگیری‌ چه‌جوری‌ خوراک‌ِ مُرغ‌ِ خوشمزه‌ بپزی‌،

سوراخای‌ جورابام‌ُ بدوزی‌،

کاری‌ نکنی‌ عصبانی‌ بشم‌،

یه‌ راه‌ واسه‌ خاروندن‌ِ پُشتم‌ پیدا کنی‌،

کفشام‌ُ همیشه‌ تمیزُ برّاق‌ نگه‌ داری‌،

وقتی‌ خوابم‌ برگای‌ رو چمن‌ُ با چنگک‌ برداری‌،

وقتی‌ برف‌ میاد بُلن‌شی‌ سَرِ راهم‌ُ پارو کنی‌،

وقتی حرف‌ می‌زنم‌ جیکت‌ درنیاد،

وقتی‌ ..

هِی‌ !

کجا داری‌ دَرمیری‌ ؟اخ اخ اخ ...این چقد جالبه


 

تو

پولدار تر از منی

لباس های گرانقیمت می پوشی

و با ماشین،هر کجا دوست داشته باشی می روی

من اما کافی ست هوا ابری شود

یا به مترو نرسم

و یا زور تلفن ام حتی به تک زنگ نرسد

آن وقت تنها می شوم،تنها می مانم

و مدام غصه می خورم

دوست داشتن ات مثل بوسیدن ماه است

من هیچ وقت نمی توانم ماه را ببوسم !

 


 

نفسم تنگ میشه دور از تو  بیا تا موهاتو نفس بکشم  چشم هامو ببند که تا

 

صبح  روی بریلِ تن تو ، دس بکشم ..

 

 

صدیقه ~ ~ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393
فرشته؟؟؟؟چی شده؟؟؟به خدا الان کامنتتو دیدم...

 

صدیقه ~ ~ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393
سلام.ببخشید تو این مدت وقت نمیکردم بیام.بابت کامنتا هم شرمنده .بعدا میخونمشون. فقط اومدم بگم،سید من،اقای من،موهای بدنتو نزار جز زنت ،کس دیگه ای ببینه.فوتبالیست ها هر گهی میخوان میخورن.از لخت عکس گرفتن،گرفته تااااااااااااااااااااااااااااااااا هزار کوفت و زهرمار دیگه.. شما که عزیزی،شما که از نسل پاک امامایی نباید بزاری بدن لختتو هیــــــــــــــچ دختری ببینه.حتی اگه پسر باشی و دیدنش اشکالی نداشته باشه.. دستبند جدیدتم مبارک باشه...قشنگ بود.. لابد اونی که اونو بت داده هم باس خیلی قشنگ باشه...هییییییییییییییییی
صدیقه ~ ~ دوشنبه پنجم خرداد 1393

 

 

دلم یه حس خوب میخواد

 

حس خوب یعنی صدای پات تو خونه

 

سرت رو پام تو حیاط

 

و بهم بگی ستاره هات کدومه

 

حس خوب یعنی طعم لب هات

 

که مثل همیشه خوب و داغ

 

حس خوب همون عطر عشقت

 

که میپیچه تو اتاقت

 

 

حس خوب

 

یعنی تو یعنی دوستات

 

یعنی آرامش یعنی بوسات

 

حس خوب

 

یعنی من اوستا

 

و تو تنها شاگرد اون سال

 

حس خوب

 

یعنی کار پول ساز

 

چشم رنگی مثل مال روسا

 

حس خوب

 

یعنی من و تو و دخترمون

 

تو مزرعه شمال روستا

 

حس خوب

 

یعنی نقشه بچینی

 

...................

 

 

ولی حس خوب

 

یعنی حرف بی نی نی

 

یعنی با کله بری تو ظرف فیرینی

 

 

 

محمد میگه:دورو بر تو همه میگن كه غم داری تو یه نمه بی من

 

پریروزم گریه كردی تو واسه منو اینو همه دیدن

با همه قهر كردی و دلت میخواد برگردی

 

خیلی واست ناراحتم عزیزم ولی پیشت نیمیشینم

آخه من خوشتیپ ترین پسر تو این شهرم

 

 

هی بهش گیر میدم و همش باهاش قهرم


آره من تخسم و شرم و تو روش وا میسم

 

ببین چیه كه دو تا خوردیم هنو عشق پرسپولیسم

 

آره من غدم و كله گنده شمارمم كه رنده با این كه موش

 

 

 

بلونده(موهای من مشکیه خخخ)

 

ولی پیشش نیمیشینم

آره    خوشتیپ و     خیلی كولم

 

 

 

از پارو بالا میره پولم میخواد    

 

 

كه بزنه گولم

 

ولی پیشش نیمیشینم

 

 

این برگرفته شده از اهنگ مورد علاقمه.پیشش نمیشم تتلو.که ارتباط

 

مفهومی شدیدی با خواب و حالم داره


برچسب‌ها: کــــــــــــــــــــامــــــــــــنـــــــــــــت
صدیقه ~ ~ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393

تو به تنهایی

برایم یک جمعیتی

به تنهایی یک شهری

یک کشوری

و من به اندازه ی چند میلیون نفر

 تو وابسته ام ..

 

 

سارینا واسه تو گذاشتمااااااااااااااااا...

 

قربونه داداش.خخخخخخخخخخ

صدیقه ~ ~ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393

نمی شود که در کوچه های

اردیبهشت

تنهــا قــدم زد!

خودت را زود برسـان...




چقدر خوبه

تـو تـاکـسی بـاشـم...


گـوشـیم زنگ بـخوره و بـبینم عـشقـمه...!!

بـا لبـخند دکـمه ی سـبز رو فـشار بـدم...


آروم بـاهـاش حـرف بـزنم تـا مـسافـرای دیگـه صـدامو نـشنون...

جـوری کـه فـقط صـدای نفــسم بـیاد...!


عـشقم بـگه چـرا آروم حـرف مـیزنی؟؟؟تـنظیـماتِ ولـومـت بـه هـم خـورده؟؟؟

خـیلی آروم بـگم:نـه دیـوونـه تـو تـاکسیَم..!!


عـشقـم یـکم مـکث کـنه بـگه آهــــان جـات بـده؟؟؟

حـالا آب اُفـتاد دسـتِ یـزید...!


ده ثـانیـه وقـت داری بـهــم بـگی "دوسـتت دارم"

اگـه نـگی بـاهات قـهر مـیکنم...


آرومـم بـگی قـبول نـیست...!!!

مـن آروم بـگم:چـی مـیگی دیوونـه؟؟؟


ایـن جـمله رو پـشـتِ تـلفـن نـمیگن بـاید رو در رو گـفت!!!

عـشقم بـگه:فـلسفـه نـباف! صـد بار رو در رو گـفتی یـه بـارم ایـنجوری..!


مـن آروم بـگم:تـوروخـدا بـیخیال شـو!مـن نوکـرتم هسـتم!


ولـی تـو تـاکسی ضایعست..!

بـگه:پـس بـاهات قـهرم!!!


تـنم بـلرزه بـگم بـاشـه وایـسا..!

یـه نفس ِ عـمیق،آروم بـگم دوســتت دارم...


داد بـزنـه بـگه: نـه!ایـنجوری داد بـزن بـگو دوسـتت دارم!!!قـید ِ هـمه چـی رو بـزنم بـا یـه نفس ِ عـمیق بـگم:



   دوست  دارم...!!!...

 

صدیقه ~ ~ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393

می‌خواهم عکسی بگیرم

از شکلِ دستانت

از صدایِ دستانت

از سکوتِ دستانت

کمی پیشِ رویم می‌نشینی

تا عکسی محال بگیرم؟



تا به بی غیرتی ام باور مطلق داری

بیش از این هم که مرا خوار کنی حق داری


خواستم منکر عشقت بشوم ، فهمیدم

از ته قلب من اخبار موثق داری



" می شود فاش همه آن چه میان من و تو است "

که تو هم مثل خودم چشم دهن لق داری


" آسمان کشتی ارباب هنر می شکند "

باز هم تکیه به این "بحر معلق" داری ؟!


گیرم عاقل بشوم، پیش تو توفیرش چیست ؟

قد موهای سرت عاشق احمق داری !


ساعت سه بار زد به سرم : دنگ ! دنگ ! دنگ !

يک مرد ... يک فرشته ... نه ! يک تکه قلب سنگ

که رو به روی قصه من ايستاده بود

با يک نگاه خسته ... و يک خنده قشنگ

می گفت عاشقم شده بودی ؟! دفاع کن

با سرنوشت تلخ خودت ـ با خودت ! ـ بجنگ

می گفت پشت اين همه در هيچ چيز نيست

جز سرنوشت ، مرگ ، غروبی سياه رنگ

من ايستاده بودم و هی زنگ می زدم

در آن زمان مرده که می رفت بی درنگ

ساعت سه بار ... زد به سرم ، عاشقش شدم

[ رنگ سياه ... صحنه خالی ... صدای زنگ ]

بازی تمام بود برای تو و من و

يک قلب زنگ خورده ، و حالا سه تا فشنگ

در دست های خسته من تير می کشند

من را ببخش ... دست خودم ... بنگ ! بنگ ! بنگ ! 




نسیمی موها را

از پیشانی‌ات کنار می‌زند

یعنی دستم دارد

به تو فکر می‌کند


بارانی قطره قطره،

بر شانه‌هایت خیس می‌شود

یعنی

دلتنگِ توام

تلفن زنگ می‌زند

و بی‌تفاوت به آتش سیگارت ادامه می‌دهی

یعنی نیستم

نیستم

نیستم ...



پدرم در همه خاطره‌هایم پیداست‌

پدرم یک غزل خسته ولی پر معناست‌

پدرم خسته نباشی‌، پدر محبوبم‌

بوسه بر تاول دست تو، پدر جان زیباست‌



گفته بودی : که چرا محو تماشای منی ؟ 

آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی ..

صدیقه ~ ~ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393







اردی‌بهشت باشد و ُ


تو نباشی

تمام سال شعرهایم

مرثیه َست



میخوام از یه دوستی تشکر کنم.دوستی که نزدیکه یه ساله باش دوستم.تو این یه سال ناخواسته خیلی

اذیتش کردم .دوستی که تو سخــــــــــــــــت ترین لحظات همیشه کنارم بود.با خودم گفتم قبل اینکه دیر شه 

ازش تشکر کنم.تو این یه سال یه روزم نشده که باهم دعوا نکنیم.خخخخ و حتی قهرامون به بیش از یه

ماهم کشیده..البته اون که اسمشو هیچ وقت قهر نمیذاشت...کار داشت و بام حرف نمیزد..ارههههههه.

خیلی دوست دارم.میدونم منتظری تا حرفای دیگه ای ازم بشنوی ولی لازم دونستم که اول ازت تشکر کنم.

تو این مدت اگه تو نبودی نمیدونم چی میشد.چه بلاهایی سرم میومد.از اینکه هستی ممنونم.

این اخلاقت به باد رفته که هرروز بیای و حال و هوامو عوض کنی.این اخلاقت به باد رفته که حال و هوامو 

که عوض میکنی ،نری.

بعدشم میخواستم بگم منتظر نباش.وقتش که شد بت میگم.

صدیقه ~ ~ شنبه بیستم اردیبهشت 1393

دارم از تو رد می‌شوم .. از چشمانت وقتی آنها را بسته‌ای .. 


از دستت هنگامی که بی هوا تکان‌اش می‌دهی .. از نبضِ منظمِ شقیقه‌ات ..


ساعت ؛ چند ساعت به رفتن ..


آسمان ؛ تاریک ، بارانی ..


دارم کنار شانه‌های کوچک ِ تو وُ روزهایی که با تو گذشت قدم می‌زنم ..


دارم بی بهانه از تو رد می‌شوم . دارم از تو رد می‌شوم تا باز دوستت داشته باشم ..


چقدر آرام خوابیده‌ای ؛ انگار نه انگار که دلتنگی ! 


دستت بی‌رمق بر گودیِ دستم خوابیده است و من فرصت دارم انتخاب کنم .


انتخاب کنم دستت را بگیرم و یا آرام خودم را بکشم کنار ..


ببین خواب چه خاصیتِ عجیبی دارد . فرصتِ آزادانه انتخاب کردن برای بیداری .. 


فرصتی برای بیشتر نگاه کردن تا وقتِ بیداری بدانی با خودت چند چندی !


و باز از چشمانت رد می‌شوم .. از لبانت .. از دستت و به تو نگاه می‌کنم ..


ولیعصر را از کناری‌ترین سنگفرش می‌آیم بالا .. کمی با تو راه می‌روم ..


باز هم کمی با تو راه می روم ..


نگاهت می کنم ..


کمی با تو راه می روم ..


ولیعصر را می روم پایین ..


کمی با تو ..


نگاهت ..


کمی با تو ..


نگاهت ..


لعنتی این شهر حالا با تو جان دارد ..


تو خوابیده‌ای وُ من به اندازه‌ی خواستن و نخواستن‌ات فرصت برای فکر کردن دارم ..


نفس گرمی بر صورتم لیز می‌خورد .. گوشه‌ای از پلکت می‌پَرد .. 


دست بی‌رمق ات بی هوا تکانی می‌خورد .. 


بی آنکه نگاه‌ام را ازت بر دارم خودم را می‌چسبانم به سینه‌ات 


و انگشتانم را سوی نقطه‌ای مشترک جمع می‌کنم ..


{ سیدمحمد مرکبیان }


همیشه عاشق اردیبهشت بودم !!

انگار رنگا جوون میگیرن ! همه چی پر رنگ تر میشه .. همه چی قشنگ تر ..

همه جا پر از زندگیه

.

.

اردیبهشت برای من همیشه معنای زندگی داشت !!


چقدر خوش‌بختم !

می‌توانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم

و باور کنم

که در آن سوی سواحل رؤیا

با تماس نابهنگام گرمایی به گونه‌ات

از خواب می‌پری !


عشق من

بارها با نفس‌هام

به نقطه نقطه‌ی تنت گفته‌ام :

دوست داشتن تو

گفتنی نیست

تماشایی ست

دست‌هام شاهدند ..



{ عباس معروفی }



بودنت

زندگي را معنا مي کند

لازم نيست کاري انجام دهي

سرو روان من

همين که راه مي روي ساز مي زني

مي گويي مي شنوي مي خندي

همين که دگمه هام را باز مي کني مي بندي

يعني همه چيز

لازم نيست بر عاشقي کردنت خيال ببافي

همين شرمي که با خنده ات مي خيزد

پولک هايي که از چشم هات مي ريزد

همين که دستت

توي دستم عرق مي کند

همين شيرين زباني هات

همين که بوي قورمه سبزي نمي دهي

يعني همه چيز

گفته بودم ؟

گفته بودم همين که نگاه نارنجي ات

به زندگي ام مي تابد

يعني همه چيز ؟


{ عباس معروفي }


یا حضرت عباس...این عباس چی میگه؟؟؟خخخخخخخخخ


می خواهی با انگشتانم

روی تنت نقاشی کنم

بعد توی آینه نشانت دهم

که در بهشت ایستاده ای

با سیبی گاز زده ؟

می شود اگر دستم خط خورد

از اول شروع کنم ؟

اصلاً می شود از بهشت برویم

تا ببینی چیزی کم نیست ؟

می خواهی با چشمهام

تو را نفس بکشم

که دلت بریزد و لبهات بلرزد ؟

می خواهی کف دستت را بو کنم

ببینم بوی کدام گیاه کمیاب

در سرم می پیچد امروز ؟

می خواهی بنشینی توی بغلم

که برات کتاب بخوانم ؟

می شود آرام بنشینی و گوش کنی ؟

می شود آنقدر نفسهات نریزد روی گردنم ؟

آه

می شود دیگر کتاب نخوانیم ؟


می شود آنقدر بوسم کنی

که یادم برود دلم چی می خواست ؟


{ عباس معروفی }


با لب‌هام

روی چشم‌هات

علامت تعجب بگذارم

که هر وقت علامت خطر دید

دلش بوسه بخواهد ؟

می‌بوسمت

و ماه می‌شوم

بر سينه‌ی تو

آويخته به زنجيری که

دست‌های من است


با خیالت

زندگی می‌کنم

و با خودت

عاشقی


کاش دو بار زاده می‌شدم

يکی برای مردن در آغوش تو

يکی برای تماشای عاشقی کردنت

آن‌همه دشت بی‌انتها

آن‌همه تپه سبز

آن‌همه چشم خیس

آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش

همه در خواب من بودند

تا بفهمند نگاه من شیداتر است

یا صدای تو عاشق‌تر

و زمین در چرخش خود مکثی کرد

تا مزه مزه کردن این لحظه

لَختی به طول انجامد

و دل من آرام گیرد


آن‌همه دشت بی‌انتها

آن‌همه تپه سبز

آن‌همه چشم خیس

آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش

سرد و زیبا

آنجا مبهوت باد

همه در خواب من بودند

ديگر گمت نمی‌کنم

وگرنه راه می‌افتم

شهر به شهر

زنگ خانه‌ها را می‌زنم

و می‌پرسم : عشق من اينجاست ؟


{ عباس معروفي }


خیال خوابیدن در آغوشت

یا حتا صدات

آقای من !

در آغوشِ صدات هم

می‌توانم بخوابم

و همه‌ی دنیا را
مال خودم بدانم ..

حالا پرواز کرده‌ای

بر بال فرشتگان نشسته‌

پیله‌بسته

پروانه‌ای ؟

نه

عقاب من !

آره

تک‌سوار بی نقاب من !

این منم

که گمشده‌ام

یا تویی

که پیدا نمی‌شوی ؟


بدون رنگ

با نوک انگشت‌هات

مرا بر تنم نقاشی کن

فقط

چشم‌هام را باز بکش ..



{ عباس معروفی }



حســــرت دستهات ...

مانده به چشمهام ،

به خوابهام ،

به کش و قوسهای تنم !

در حســــرت دستهات ،

پــــرپـــــر میزنم ...   


{ عباس معروفی }


صدیقه ~ ~ جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393


دوستت دارم

با اینکه تو خیلی چیزها را نمی بینی


مثل همین گوشواره های ستاره ام


که فقط دو ستاره ی معمولی نیستند


وبه تنهایی می توانند تمام جهان را روشن کنند


اگر تو بخواهی


یا همین سبزی دامنم

که از تمام دشتهای بهاری


تکه ای با خودش دارد ...


دوستت دارم

با اینکه تو گاهی می روی


و می گذاری با دردهایم نفس بکشم


با دردهایم برقصم


و گنجشک ها


یکی یکی به حال و روزم گریه کنند ...


من در دستهایت 

به دنبال ماهی های کوچک قرمزم می گردم


که برایم نگه داشته بودی


در چشمانت به دنبال آهوها ...


که آبی پیرهنم را جویده بودند


و روی لبانت هم می خواهم گل بکارم تا بهار بشود ...


وقتی از پیاده رو عبور می کنم

در نگاه شاعرانه ام

تمام عابران تو می شوند

تو ولی شبیه هیچ کس

تو هیچ وقت شکل هیچ کس نبوده ای

کاش خواب می شدی.اخ اخ اخ...شما هم اینطوری شدین؟

تمام من پر از  

طعم بوسه هاى توست

مى خواهم با انگشتانم 

موهايت را ببافم ، 

در سياهى موهايت گم شان كنم 

آنقدر كنارت بنشينم 

خيره در چشم هات ،

تا روى لبهايت پيدايشان كنم ..!

مى خواهم آنقدر ببوسمَ ت

تا ببينى گم شدى در آغوشم ..! 

اين منم كه مى خواهمَ ت 

منم كه دوستَ ت دارم ،

دوست داشتن َت 

را به نفس هام دوخته ام 

تمام شود ، تمام مى شوم ، 

مى دانستى ..!

گرماى تابستان 

هواى پاييزُ زمستان

همه بهانه اند ،

تو كه هوايم را داشته باشى

هميشه بهار مى شوم 

پر از ارديبهشت ..!


آخرين ها هميشه دلگيرند ، 

هميشه تلخ 

آخرين حرفها ،

آخرين خنده ها ،

آخرين قهوه ،

آخرين بوسه ،

آخرين نگاه تو 

آخرين نفس هاى من ...!

تمام

وقتي هستي

در دلم قيامتي ست

و تمامي ابناي بشر

به تماشاي تو برمي خيزند

قامتي که زمين را

از ساق هاي گندمي

تا شانه آسماني ات

بالا مي برد

آمدنت هميشه

قيامتي ست ..


بلند بالا

اي تيک تاک نبض

اي لنگر بودن

بودن چه بيهوده ست

اگر قيامتي نباشد

و من بار ديگر

تو را نبوسم

ننوشم

نبينم

چه بيهوده ست اگر قيامتي نباشد

تا در سکوت

دست هاي تو را بگيرم

و به ابديت نگاهت

لبخند بزنم ..


{ عباس معروفي }


این عباس چه میکنه با روح و روان ادم...با شعراش میرم تو هپروت...



من اما

مجنون حرف هات مي شوم

ديوانه ي دست هات

مبهوت خنده هات

گل قشنگم

شيرين نيستي

ولي من

صخره هاي شب را

آنقدر مي تراشم

تا خورشيدم طلوع کند

و تو

در آغوشم بخندي ..


{ عباس معروفي }



ﺩﺭ ﺳــــﮓ ﺑـــﻮﺩﻥ ﺍﺧـــﻼﻗﻢ  ﺷﻜـــے ﻧﻴـــﺴت

ﻭﻟــــے ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﻳـــﻢ بهـ ﻛـــﻞ ﻫـــﻴﻜﻠﻪ ﺧﻴﻠﻴﺎ مے ﺍﺭﺯﻩ ...



وصیت یه دختر:










ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ " ﺟﻨﮓ ﻭﯾﺘﻨﺎﻡ " ﺍﺳﺖ

ﻫﺮﮐﻪ ﺭﻓﺖ

ﯾﺎ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ

ﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ بود ..


{ کامران رسول زاده }



این بوسه

یعنی بخواب تمام زمستان را

آغوشم

پر از بوی بهار است ...



کمی به من برس !

من از رسیدن به تو

حالم خوب می‌شود .



من در جریان زندگی نیستم ؛

تو در جـــــریان باش !

که ...

دارم 

با نسیـــــم

جغرافیای صورتت را لمس میــــکنم !!

کاش بــــــودی .....


کی دست از سرم بر می داری ؟؟!


می پرسم که بدانم


کی می میرم !


حرفی نمانده بین ما ...

جز همین که ...

بین خودمان بماند :

دوستت دارم ...


{ کامران رسول زاده }


می شود هر وقت بر میگردم

به هر طرف

برابرم باشی ؟

می شود دست هات را

به سر زندگیم بکشی

که دختر خوبی شود ؟


همینجور که ساده نگاه کنی

یا اخمالو


حتی در خواب


گوشه های لبهات

می خندد ..

نگاهت می کنم نگاهت می کنم

و مست به خواب می روم ..


ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ

ﺑﯿﻦ ﺷﺐﻫﺎ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﺕ


ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺖﻫﺎ ﻭ ﻧﻔﺲﻫﺎﺕ

ﺑﯿﻦ ﺑﻮﺱﻫﺎ ﻭ ﻟﺐﻫﺎﺕ

ﭼﻨﺎﻥ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﺷﻮﻡ


ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻃﺮﻑ ﻣﯽﭼﺮﺧﺪ ..

ﭼﺮﺍ ﻣﯽﭼﺮﺧﺪ

ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ !

ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﺕ

ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﻢ

ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺟﺎﻧﻢ

ﺟﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﻢ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ...


خوش به‌ حال آن زن که در زندگیش تو راه بروی

خوش به حال زن که براش تو شیرین‌ زبانی کنی

خوش به حال زنی که دست ‌های قشنگ تو

دگمه‌های پیرهنش را باز کند

ببندد تا لب ‌هات به نجوایی بخندد

خوش به حال من ..
این مورد دار بود...خخخخخخخخ

صدیقه ~ ~ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393
✘...آیـکـونــ پـنـلـوپـه...✘

دانلود آهنگ جدید

کُـدِقفلِ رآست کلیــک


کد کج شدن تصاویر با جمع شدن گوشه ها

کد سایه دار شدن تصاویر
کد بزرگ شدن تصاویر